تبليغاتX
آذرخش ***به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من***

دلم گرفته آسمون
نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
روسینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون
از خودتم خسته ترم
تو روزگاره بی کسی
یک عمره که در به درم

حتی صدای نفسم
میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنه
یک کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون
یکم منو حوصله کن
منو که از این روزگار
یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگرن
عقربه های ساعتم
برگه یک تقویم میکنه
لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین
یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره
یه آدم شکسته تن


آهای زمین
یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره
یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 6:5 |
يه دختره به يه پسره ميگه اگه منو بوس كني واسه هميشه براي تو ميمونم پسره ميگه: ممنونم از هشداري كه بهم دادي !!!

ترکه مي گن از چه گلي خوشت مي آد: ميگه اقاقيا . مي گن همينو که گفتي بنويس. مي گه غلط کردم ؛گل رز


چند دقيقه بعد از مراسم خواستگاري .مادر داماد ببخشيد ميشه واسه پسرم زيرسيگا ري بيارين؟خوانواده ي عروس:مگه سيگار هم ميکشه .نه آخه ميدونيد بعد از مشروب ميچسبه . چي مشروب؟آره آخه پسرم توي قمار باخته ناراحته .چي قمار ؟آره بلد نبود توي زندان ياد گرفت . چي مگي زندان هم رفته؟ آره آخه معتاد بود… چي معتاد؟ آره زن قبليش لوش داد

ترکه روي ريل راه اهن ميخوابه بهش ميگن چرا اينجا خوابيدي ؟ ميگه ميخواهم خود كشي كنم. ميگن بس ان نان بربري چيه دستت؟ ميگه بر فرض قطار نيامد من اينجا از گشنگي بميرم.

يکي به رفيقش مي گه : شنيدم تو ظرف شستن به زنت کمک مي کني؟ زن ذليل! مي گه خب مگه چيه . اونم تو رخت شستن به من کمک مي کنه

لره توي جبهه بيسيم چي بوده زنگ ميزنه ميگه : آقا 5 تا عراقي دستگير كردم بيايد ببريد ميگن خودت بيار .... ميگه نه شما بياين اينا نميذارن من بيام

به ترکه میگن یه موجود نام ببر! میگه: یخ!
میگن یخ که موجود نیست!
میگه: پس همه جا نوشتن یخ موجود است!!!  

+ نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:31 |
ادما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه با نمي خوام با نشد با نداره

درسته دنيا بي وفاس اما بدون خدا داره
كلي مجازات واسه ي آدم بي وفا داره
خدا كمكم ميكنه كه يه جور فراموشت كنم
من قطره قطره آب ميشم تا تو رو خاموشت كنم

 

+ نوشته شده توسط زینب در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 7:26 |

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد

اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست......

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد

اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست......

 

ImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImage

+ نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 7:55 |
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم

   دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت

 دادن هایت را نعمت

 ندادن هایت را رحمت

 گرفتن هایت را  حکمت

دکتر شریعتی میگه وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن!!

 

خاموش باش 

 

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟

 

تو محکومی به زندگی کردن....

تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي!!!

ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي كرد بهم چي گفت ؟؟؟

جايي كه ميري

مردمي داره كه مي شكننت

نكنه غصه بخوري؟

من همه جا باهاتم

تو تنها نيستي

تو كوله بارت ، عشق ميذارم، كه بگذري

قلب ميذارم ، كه جا بدي

اشك ميدم ، كه همراهيت كنه

و مرگ ، كه بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم

پس هيچوقت تنها نيستي


يادته يه روزي بهم گفتي :


               هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ،  که نکنه نامردي اشکهاتو

                                          ببينه و بهت بخنده ...

                                     گفتم : اگه بارون نيومد چي؟!

                    گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...!

                  گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ...

                                                گفتي : به چَشم ... !

                          حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...!

                        و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!

 

+ نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 8:1 |
يادته يه روزي بهم گفتي :


               هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ،  که نکنه نامردي اشکهاتو

                                          ببينه و بهت بخنده ...

                                     گفتم : اگه بارون نيومد چي؟!

                    گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...!

                  گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ...

                                                گفتي : به چَشم ... !

                          حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...!

                        و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!

          

+ نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 6:41 |
ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي كرد بهم چي گفت ؟؟؟

جايي كه ميري

مردمي داره كه مي شكننت

نكنه غصه بخوري؟

من همه جا باهاتم

تو تنها نيستي

تو كوله بارت ، عشق ميذارم، كه بگذري

قلب ميذارم ، كه جا بدي

اشك ميدم ، كه همراهيت كنه

و مرگ ، كه بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم

پس هيچوقت تنها نيستي

+ نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 8:5 |

شاید گریه بهونه است اما بهانه زیبایست

+ نوشته شده توسط زینب در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 8:23 |
+ نوشته شده توسط زینب در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 8:44 |
یادت باشه دنیا کروی شکل هستش ! اگه یه روز فکر کردی به آخرش رسیدی

 میتونه همونجا نقطه شروع باشه . . .

 

+ نوشته شده توسط زینب در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:40 |



اي كاش واژه هاي                    عشق غرور دروغ                  با هم سازگاري نداشتند تا بخاطر                    عشق از روي                     غرور به هم                 دروغ نمي گفتيم